مسقط در میانه میدان / دیپلماسی جلوتر از ناوها حرکت میکند؟
خاورمیانه بار دیگر در نقطهای ایستاده است که در آن، مرز میان دیپلماسی و تقابل بهشدت باریک شده است. مجموعهای از تحرکات نظامی، افزایش سطح تهدیدهای لفظی و همزمان فعال شدن کانالهای مذاکره، نشان میدهد که منطقه وارد مرحلهای از «تنش مدیریتشده» شده است؛ مرحلهای که در آن، بازیگران اصلی نه الزاماً بهدنبال جنگ، بلکه در حال بازتنظیم موازنه قدرت و موقعیت راهبردی خود هستند. در چنین شرایطی، بازگشت مذاکرات ایران و آمریکا به مسقط و ورود چهرهای مانند علی لاریجانی به این روند، نشانهای مهم از تغییر در سطح و ماهیت تعاملات محسوب میشود؛ تغییری که میتواند پیامدهای فراتر از یک دور مذاکره معمولی داشته باشد.
برای درک اهمیت این تحول، باید آن را در چارچوب الگوی تاریخی روابط ایران و آمریکا تحلیل کرد. روابط دو کشور طی چهار دهه گذشته، همواره ترکیبی از تقابل ساختاری و تعامل تاکتیکی بوده است. بهعبارت دیگر، اگرچه تعارض منافع و بیاعتمادی متقابل، ویژگی پایدار این رابطه بوده، اما در مقاطع مختلف، کانالهای ارتباطی برای مدیریت بحران و جلوگیری از تشدید تنش فعال شدهاند. مذاکرات مسقط نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است؛ بهعنوان ابزاری برای مدیریت ریسک تقابل، نه لزوماً حل کامل اختلافات.
در این میان، نقش عمان بهعنوان میانجی، از اهمیت ویژهای برخوردار است. عمان طی سالهای گذشته توانسته جایگاه خود را بهعنوان یک بازیگر بیطرف و قابل اعتماد برای هر دو طرف تثبیت کند. این کشور، برخلاف بسیاری از بازیگران منطقهای، نه در پی تشدید تقابل، بلکه در پی حفظ ثبات منطقهای از طریق تسهیل گفتوگو بوده است. تجربه موفق میانجیگری عمان در شکلگیری مذاکرات منتهی به توافق برجام در سال ۲۰۱۵، نشان داد که مسقط قادر است بستر لازم برای ارتباطات حساس و محرمانه را فراهم کند. در شرایط کنونی نیز، بازگشت مذاکرات به این کشور نشان میدهد که هر دو طرف همچنان به این کانال اعتماد دارند و آن را بهعنوان گزینهای کمهزینهتر برای مدیریت تنش ترجیح میدهند.
اما آنچه این دور از تحولات را از دورههای پیشین متمایز میکند، ورود علی لاریجانی به این روند است. حضور او، بهعنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی، حامل یک پیام مهم است: مذاکرات وارد سطحی شده که نیازمند تصمیمگیریهای راهبردی است، نه صرفاً گفتوگوهای فنی. در فرآیندهای دیپلماتیک، سطح نمایندگی، خود نشانهای از میزان جدیت و اهمیت مذاکرات است. زمانی که مذاکرات در سطح کارشناسی یا دیپلماتیک باقی میماند، تمرکز عمدتاً بر بررسی گزینهها و تبادل دیدگاههاست. اما ورود مقامات ارشد امنیتی یا سیاسی، نشاندهنده آن است که موضوع به مرحله ارزیابی تصمیمهای کلان نزدیک شده است.
از منظر راهبردی، این تحول را میتوان در چارچوب مفهوم «دیپلماسی تحت فشار» تحلیل کرد. در این الگو، مذاکره نه در شرایط آرام، بلکه در بستر تهدید و فشار نظامی انجام میشود. استقرار ناوهای آمریکایی در منطقه و افزایش سطح آمادگی نظامی، بخشی از تلاش واشنگتن برای افزایش اهرم فشار در میز مذاکره است. هدف از این اقدام، الزاماً آغاز جنگ نیست، بلکه افزایش هزینههای عدم توافق برای طرف مقابل است. بهعبارت دیگر، قدرت نظامی در اینجا بهعنوان ابزار تقویت موقعیت چانهزنی بهکار گرفته میشود.
در مقابل، ایران نیز با ورود مقام ارشد امنیتی به این روند، تلاش میکند نشان دهد که مذاکرات صرفاً یک فرآیند نمادین نیست، بلکه میتواند به تصمیمهای واقعی منجر شود. این اقدام همچنین میتواند تلاشی برای افزایش انسجام در فرآیند تصمیمگیری باشد. در ساختار سیاست خارجی ایران، هماهنگی میان نهادهای مختلف تصمیمگیر، یکی از عوامل کلیدی موفقیت مذاکرات محسوب میشود. حضور لاریجانی، بهعنوان فردی که در مرکز این ساختار قرار دارد، میتواند به کاهش شکاف میان سطوح مختلف تصمیمگیری کمک کند.
با این حال، باید توجه داشت که فعال شدن کانالهای دیپلماتیک، لزوماً به معنای کاهش فوری تنش نیست. در بسیاری از موارد، مذاکرات خود بخشی از فرآیند مدیریت بحران هستند، نه پایان آن. از منظر آمریکا، هدف اصلی میتواند جلوگیری از گسترش تنش به سطحی باشد که هزینههای غیرقابل کنترل ایجاد کند. ایالات متحده در شرایط کنونی، با مجموعهای از چالشهای جهانی، از جمله رقابت با چین و بحرانهای ژئوپلیتیکی دیگر، مواجه است. در چنین شرایطی، ورود به یک جنگ گسترده در خاورمیانه، میتواند منابع و تمرکز راهبردی این کشور را تضعیف کند.
از سوی دیگر، ایران نیز با ملاحظات اقتصادی و امنیتی مهمی مواجه است. تداوم تنش میتواند فشارهای اقتصادی را افزایش دهد و فضای عدم قطعیت را تشدید کند. از این رو، حفظ کانالهای ارتباطی میتواند بهعنوان ابزاری برای کاهش ریسک و افزایش قابلیت پیشبینی تحولات عمل کند. در واقع، حتی در غیاب یک توافق جامع، وجود گفتوگو میتواند به کاهش احتمال سوءمحاسبه کمک کند.
با این وجود، موانع ساختاری همچنان پابرجاست. اختلافات میان ایران و آمریکا صرفاً به یک یا چند موضوع محدود نمیشود، بلکه ریشه در تفاوتهای عمیق در درک نقش و جایگاه هر یک در نظم منطقهای دارد. برای آمریکا، مهار نفوذ منطقهای ایران و محدودسازی ظرفیتهای راهبردی آن، بخشی از سیاست کلان حفظ موازنه قدرت در منطقه است. در مقابل، ایران تلاش میکند جایگاه خود را بهعنوان یک بازیگر مستقل و تأثیرگذار تثبیت کند. این تعارض راهبردی، دستیابی به یک توافق پایدار و بلندمدت را پیچیده میکند.
در چنین شرایطی، سناریوی محتملتر، نه یک توافق جامع و سریع، بلکه یک فرآیند تدریجی و مرحلهای است. در این سناریو، طرفین ممکن است به توافقهای محدود برای کاهش سطح تنش یا مدیریت برخی موضوعات خاص دست یابند، بدون آنکه اختلافات بنیادی بهطور کامل حل شود. این الگو، پیشتر نیز در روابط دو کشور مشاهده شده است.
در نهایت، تحولات اخیر نشان میدهد که منطقه در یک نقطه گذار قرار دارد. نه نشانههای قطعی از حرکت بهسوی توافق وجود دارد، و نه شواهدی که نشان دهد تقابل نظامی اجتنابناپذیر است. آنچه در حال شکلگیری است، یک فرآیند پیچیده از تعامل و رقابت همزمان است؛ فرآیندی که در آن، دیپلماسی و فشار نظامی بهطور موازی بهکار گرفته میشوند.
مسقط بار دیگر به نقطه تلاقی این دو مسیر تبدیل شده است. شهری که اکنون نهتنها محل گفتوگو، بلکه نماد تلاش برای جلوگیری از عبور تنش از نقطه بیبازگشت است. آینده این روند، بیش از هر چیز، به محاسبات راهبردی طرفین و ارزیابی آنها از هزینهها و منافع تقابل یا توافق بستگی دارد. در چنین فضایی، دیپلماسی همچنان فعال است، اما موفقیت آن، نه قطعی است و نه تضمینشده. بلکه وابسته به توازن ظریفی است که در آن، هر تصمیم میتواند مسیر تحولات منطقه را بهطور اساسی تغییر دهد.
